آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفر به بندر شرفخانه

٤/١/٩٢ یک سفر یک روزه به بندر شرفخانه داشتیم این هم جوجه کوچولوی مامان بین راه برا صبحانه توقف کردیم . عاشق نسکافه خوردن اون هم قاشق قاشق تازه به من هم تعارف می کرد.     نوش جونت چه زیر زیری نگاه می کنه بابایی و غزال رمیده من ( حاضر نبود عکس بندازه) در روستای کوزه کنان آیلا و بابایی دم اسکله دریاچه زیبای خشک شده ارومیه هوا حسابی سردو بادی بود هوا حسابی سرد و بادی بود   ...
17 فروردين 1392

عشق رستوران

دخملی مخملی ما عاشق  رفتن به رستوران هست از هرجا که رد بشیم اثری از غذا باشه سریع می گه بریم تو البته ناگفته نماند که اصلا اهل ساندویج و پیتزا نیست لب هم نمیزنه . من هم بابایی تصمیم گرفتیم جمعه 18/12/91 خانمی رو به یک رستوران خوب  دعوت بکنیم اوه  چه ذوقی هم می کرد . اما تا تو ماشین نشست خواب به سراغش اومد تا اونجا حسابی لالا کرد ، بابایی بغلش کرد داخل رستوران که شدیم خوابش پرید و آماده برا خوردن غذا بود برخلاف فست فود ها خوب غذا شو نوش جان کرد حالا آخر سر هم دست از سالاد نمی کشید بلا . نوش جونت نازنین ماما اوه دور لبش هم ماست جامونده چه با ژست هم منتظر غذاست عزیزم داری سقفم چک ...
22 اسفند 1391

آیلا در بازار تبریز

دو روز پیش برای خرید به بازار قدیمی تبریز رفته بودیم آیلا هم مثل خانمهای متشخص آرام  تو کاسکه نشسته بود و با دقت هر چه تمام تر به اطراف نگاه می کرد و چون این بار بازار در حال بستن بود و آرام شده بود فرصتی شد تا چند تا عکس از نازدونه بندازم هرچند هوا تاریک بود و عکسها خیلی کیفیت خوبی ندارند. هر موقع هم که بابایی از  آیلا می پرسید کی تو بازار کار می کنه  می گفت عموها و دادا   نون و پنیرشم تو دستش بود و حتی برای یک لحظه هم به من نمی داد. پشت سرش هم در قدیمی یک از بازار های تبریز هست اینجا هم چنان با دقت به آقایی که در حال جمع کردن وسایل مغازش بود که هرچه من صداش می کردم اصلا سرش رو بر...
11 مهر 1391

دوباره گردش

روز جمعه مهمون باغ عمو دکتر بودیم . آیلا که با هستی جون حسابی بازی کردند هر چی یکی نمی دونست اون یکی یاد می داد .دخملی میوه دوست من حسابی دلی از عزا درآورد  من نمی دونم این بلا  از کی توت خور بود ما نمی دونستیم دایم از بابایی درخواست توت می کرد اونم نه دونه دونه بلکه مشت مشت نوش جان می کرد. عمو دکتر خاله سیمین به خاطر همه چیز ممنون . باغتون آباد   آیلا در بالکن بهارخواب . چه هوایی بود . آیلا در حال دویدن از این طرف بالکن به آن طرف آن هم با هیجان شدید    دخملی در چه فکری هستی می خوایی کمی استراحت کنی و از نو شروع کنی . هر دو شیطون از بس رو صندلی بادی بپر بپر  کردند که ...
11 تير 1391

آیلا در گشت و گذار

روز پنج شنبه مهمون باغ  خیلی با صفای خاله سرور جون بودیم آیلا هم که حسابی کیف می کرد و از اینجا به اونجا می دوید این هم آقا علی با طوطیش که آیلا از دست زدن به طوطی کمی واهمه داشت چه کارها ، می خوایی هولوهوپ بازی کنی . ای بلا روز جمعه هم که مهمون باغ عمومحمد بودیم .آیلا هم به عمه سارا جون تو آب دادن به گلها کمک می کرد و اصلا حاضر نمی شد شیلنگ آب رو به کسی بده البته متاسفانه هیچ عکسی از آبیاری خانمی ندارم ولی بقیه عکسها تو باغهای گردو رو می گذارم  داره پرواز می کنه 1-2-3 دارم ولزش(ورزش) می کنم   ...
4 تير 1391

نمایشگاه گل و گیاه تبریز

پنج شنبه 4/3/91 به ششمین نمایشگاه گل و گیاه تبریز رفتیم جای همگی خالی ، درسته که من انتظار داشتم چندین سالن باشه ولی این قدرشم غنیمتی بود . آیلایی که از خونه راه نیفتاده لالا کرده بود تا تقریبا در اواسط بازدیدمون از خواب ناز بلند شد اولش خیلی با دقت و تعجب اطراف رو نگاه می کرد یعنی من کجا هستم کم کم خودشو پیدا کرد ولی همچنان آرام تو کاسکه اش نشسته بود ( ) ولی وقتی کمی بارون بند اومد و از سالن بیرون اومدیم تا تجدید قوا کنیم گویا خانمی خیلی گرسته بود حسابی شکمی از عزا درآورد . وقتی دوباره به سالن برگشتيم ديگه اصلا تو کاسکه بند نمی شد ، بالاخره بابایی خانمی را پياده کرد ولی مگه يک جا بند می شد دایم این طرف و اون طرف می دوید و حسابی بابایی رو خ...
6 خرداد 1391

کیک خوری

عجب با پشتکار و تلاش زياد سعی می کنه سبد رو جابه جا کنه ، خدا می دونه برا چی؟ خوب داره به یک چیزهایی نگاه می کنه خوب معلوم شد داره به کیکها ناخنک می زنه به به خوشمزه س یک کوچولو هم بخورم . دست مامانی درد نکنه خوب حالا که شکمم سیر شد به کار عکاسیم برسم ...
6 خرداد 1391

گردش در باغ تحقیقاتی

جمعه  29/2/91 همت کردیم و صبح به باغ تحقیقاتی بسیار زیبای دانشگاه رفتیم . واقعا عالی بود جای همگی خالی . این هم دخملی بیست ماهه ما در باغ تحقیقاتی دانشگاه .     خانمی را روی تنه درخت نشوندم  تا ازش عکس بگیرم خیلی با مزه بود دفعات بعد که تنه درختها رو می دید می خواست روشون بشینه تا ازش عکس بگیرم . اینجا هم در حال نون پنیر خوری هستش نمی دونم این بلا تو دسته این نیمکت چی دیده بود که حسابی با دقت تستش می کرد بعد هم از خود نیمکت بالا می رفت و می نشست ، تازه با دستش به نیمکت اشاره که یعنی من هم کنارش بشینم . چه  سرشم انداخته پایین داره پیاده روی می کنه . مامانی صبر کن من هم بیام .خو...
30 ارديبهشت 1391